به‌طور معمول وقتی نوشته‌های یک نویسنده یا اشعار یک شاعر را می‌خوانیم، فیلم‌های یک فیلمساز، یا نقاشی‌های یک نقاش را می‌بینیم و یا سخنرانی‌های یک سخنران را می‌شنویم در ذهن خود شخصیت این افراد را خلق می‌کنیم. جالب است که بدانیم این شخصیت‌های خلق شده در ذهن ما با واقعیت چقدر نزدیک است...

در بین شاعران معاصر شخصیت ایرج میرزا برای من بسیار عجیب است. او را سعدی زمان می‌دانند و عنوان می‌کنند به لحاظ صنایع ادبی اشعارش منحصر بفرد است. ولی نوع کلماش و استفاده از لغات رکیک در آثارش تصوری متفاوت از او در ذهن مخاطب ایجاد می‌کند. حال بپردازیم به دلایل عجیب بودنش به نقل از دو تن از اساتید ادبی مرحوم اخوان ثالث و استاد سیروس شمیسا:

استاد ثالث می‌نویسد:۱

"هنگامی‌که ایرج میرزا در خراسان بوده و باری زنده یاد ملک الشعرا بهار به خراسان می‌رود از تهران ... روزی دسته جمعی آن جماعت اهل شعر و فضل خراسان با ایرج برای تفرج و گردش به یکی از بیلاقات باصفای اطراف مشهد می‌روند ...] ملک الشعرا به شوخی شعر مستهجنی می‌گوید[ ...تا اواخر مجلس ایرج میرزا پکر بود و حال خوش همیشه نداشت ...وبیشتر به طور واضحی با ملک الشعرا سر سنگین بود...ایرج مدتی خاموش بود و بعد گفت:آخر از آدم ادیب و شاعری چون شما قبیح نیست که این طور حرفهای رکیک بزنید؟...!

باری، عقیلی ] میرضا سیدرضا خان عقیلی کوثری استرآبادی [ می‌گفت هیچکدام از ما جوانترها جرات نداشتیم در حضور ایرج یک کلمه رکیک یا اشاره ناباب داشته باشیم، چون به سرعت برافروخته و عصبانی می‌شد و تا یک دوهفته اصلا قهر می‌کرد. یک بار نزدیک بود بین او و ادیب نیشابوری که ایرج خیلی دوستش می‌داشت سرچند کلمه حرف شوخی و یک دوبیت نه چندان رکیک که ادیب نقل کرد بهم بخورد...من-یعنی عقیلی- و ایرج به دیدن ادیب نیشابوری رفتیم...ادیب چندان محلی نگذاشت. باز ایرج بر تفصیل تعریف و معرفی من افزود. آخر ادیب به من گفت بیا جلوتر خوب ببینمت و با ربع چشم که داشت به چهره من خیره شد. بعد گفت: من خیالم حضرت والا که این قدر تعریف می‌کند با یک جوان لایبلغ الحلم۲، حالا می‌بینیم با یک داش علم آمده و این دو بیت مشهور سعدی را با اندکی تصرف خواند:

آن روز که خط شاهدش بود                             صاحب نظر از نظر برانده

امروز بیامده به دیدار                                      کش فتحه و ضمه برنشانده

ایرج عصبانی شد و گفت: آخر خدای نکرده به شما می‌گویند ادیب، به جوان‌های مردم ادب می‌آموزید، راستی این حرفها از شما قباحت دارد، نه که خیلی هم به اسباب نظر بازی و صاحب نظری مجهز هستید!   ۳و به من گفت بیا برویم و بی خداحافظی از نزد ادیب رفت. ادیب، وقتی ایرج رفت به من گفت...در طرف های ما مثلی هست از این قرار که:چلو صافی به آفتابه می‌گوید:برو، دو سوراخه! قصدش این بود که تو با آن همه هزل رکیک که در شعرت هست، چطور تحمل دو کلمه هزل ملایم نداری؟!...من]یعنی اخوان[ راستش هنوز نتوانسته ام این تضاد را برای خود بدرستی حل و هضم کنم)).

استاد گرانقدر و محقق بزرگوار دکتر سیروس شمیسا نیز می‌گوید: در مورد ایرج نوشته اند که در زندگی خصوصی خود مودب بود و از کلمات رکیک و شوخی های مستهجن ناراحت می‌شد، چنان که در مورد حکیم سوری گفته اند که بسیار کم غذا بود و روزه زیاد می‌گرفت!

به نظر شما عجیب نیست؟

 

۱.کتاب ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم انتشارات مروارید، 1370،

۲.یعنی خواب احتلام ندیده،نابالغ ریش در نیاورده

۳.کنایه به چشم های ادیب که یکیش به کلی کور بود و از دومی‌هم نیمی‌از بینائیش  مونده بود.